به گزارش خبرنگار مهر، خانم الف سردفتر اسناد رسمی است. هر روز مردمانی برای کارهای مختلفی بهش مراجعه میکنند و این روزها روایتهایش دل را می لرزاند.
میگفت: مشتریای داشتم که از کرمانشاه آمده بود تهران، ماشینی که ثبت نام کرده بود را تحویل بگیرد. یک کیسه دستش بود، نشانم داد و گفت: از کل زندگیم که آوار شد، فقط همین دو دست لباس رو تونستم دربیارم!
عکس خانه اش که در فاصله ۱۰۰ متری فرمانداری بوده را نشانم داد.
می گفت: فقط همین ماشین برام مونده.
پریشان بود. زن و بچه را فرستاده بود دِه و خودش آمده بود دنبال آخرین دارایی به جا مانده.
وکالت نامه اش را از زیر آوار نتوانسته بود پیدا کند؛ آمده بود برایش برابر اصل بکنم.
انجام دادم، تشکر کرد و رفت؛ و من اشک ریختم...
یک مورد دیگر هم این بود که یه سند ملکی داشتم؛ قبل از جنگ مدارکشان را آوردند. خریداران دو نفر بودند، زن و شوهر. سند را تنظیم کردیم.
امروز روز محضر بود. فروشنده آمد و گفت: خانه را ششدانگ بزنید به نام خانم، آقا؛ شهید شده.
مرد در هلال احمر کار می کرد، جوان بود. شیفت کاری تمام شده بود، قرار بود برگردد خانه. اما دیگر نیامد!
خانم آمد، چشمش افتاد به عکس کارت ملی شوهرش داخل پرونده... اشک امانش نداد، امضا کرد و رفت.
این جنگ برای خیلی ها دیگر تمام نمیشود.

۱۴:۱۶ - ۱۴۰۴/۱۲/۱۹


نظر شما