یادداشت مهمان _ محمد فراهانی: نوروز بود. دقیقاً لحظهٔ تحویل سال. ساعت شش صبح. در ساحل جزیره ایستاده بودم و به خورشید که داشت از اعماق دریا سرک میکشید، نگاه میکردم.
چند روزی از اتمام پروژهای که برای انجام آن به خارک رفته بودم میگذشت و من هر صبح با خودم میگفتم فردا برمیگردم. اما هر شب دریا طوری نگاهم میکرد که رفتن را برایم غیرممکن میکرد.
خارک نیروی عجیبی دارد؛ چیزی شبیه جاذبه. وقتی پا بر خاکش میگذاری، دیگر رهایت نمیکند. میگویند خاکش گیراست.
خارک فقط یک جزیره نیست. یک موجود زنده است. نفس میکشد.
شبها اگر گوشت را به زمینش بچسبانی، صدای نفس کشیدنش را میشنوی: آرام، عمیق، از ته سینه. انگار زیر پوستهٔ سنگ و مرجان، چیزی هزاران سال است که خوابیده و هنوز بیدار نشده.
نمیدانم خارک را میشناسید یا نه! شاید هم تنها نامش را شنیده باشید.
نمیدانم ساحل خارک را دیدهاید یا نه. شبیه آن سواحلی است که در عکسهای تبلیغاتی میبینید و رنگ آبش را با فوتوشاپ پررنگ کردهاند، با این تفاوت که دریای خارک خودش فیروزهای است. خودش شفاف است. انگار دریا آنجا تصمیم گرفته رودربایستی را کنار بگذارد و ته دلش را نشان بدهد.
میدانید خارک چه شکلی است؟
تکهای سنگ مرجانی. هشت کیلومتر طول. چهار کیلومتر عرض. در میانهٔ خلیج فارس انگار رهایش کردهاند.
اما از همین تکه سنگ، نود درصد نفت ایران صادر میشود.
هر نفسی که اقتصاد این مملکت میکشد از خارک میگذرد.
هر مدرسهای که ساخته شده، هر جادهای که کشیده شده، هر بیمارستانی که سرپا ایستاده، خونش را از رگهای خارک گرفته.
خارک قلب ایران است.
و امروز دشمن قلب ایران را تهدید میکند.
از یک جزیره برایتان مینویسم
از خارک که امروز دشمن تهدیدش میکند...
این روزها وقتی از خارک حرف میزنند انگار از نفت حرف میزنند. از بشکه، پایانه، نفتکش و اسکلهٔ تی. همان اسکلهای که شکلش شبیه حرف T انگلیسی است و نفت را از آنجا بار نفتکش میکنند.
اما کسی از کتیبهٔ کوروش نمیگوید.
بر خاک همین جزیره، کتیبهای هست به خط میخی، روی صخرهای مرجانی. دوهزار و پانصد سال پیش کسی نشسته و با دقت حک کرده: «خلیج فارس». قدیمیترین سندی که این اسم را ثبت کرده همینجاست. نه در تهران. نه در تخت جمشید. اینجا. قلب ایران.
کمتر کسی میداند که در دل کوه خارک گوردخمههایی هست از جنس تاریخ پالمیرا. دخمههایی با مدخلهای کوتاه، برای مردگانی که آیین زرتشتی داشتند. روی بعضیهایشان نقش صلیب هست. زرتشتی و مسیحی، کنار هم، در سکوتی هزاران ساله.
و شاید هم کسی نمیداند که خارک از معدود جزیرههای خلیج فارس است که آب شیرین دارد. و مردمش در ته چاهها مو میکاشتند. درخت انگور. بینیاز به آبیاری. درخت از رطوبت اعماق چاه آب میخورد و سالی صدها کیلو محصول میداد. کشاورزی وارونه. در دل زمین. در جزیرهای که همه فکر میکنند فقط بوی نفت میدهد.
و کسی نمیداند که هلندیها آمدند اینجا قلعه ساختند. و خارکیها بیرونشان کردند. پرتغالیها آمدند. آنها را هم بیرون کردند. جلال آلاحمد که آمد، دلش سوخت. نوشت: «دُرّ یتیم خلیج فارس».
خارک یتیم بود. اما بیریشه نه.
از یک جزیره برایتان مینویسم
از خارک که امروز دشمن تهدیدش میکند...
هشت هزار نفر جمعیت دارد خارک. هشت هزار نفر وسط آب زندگی میکنند. از خشکی دورند. از تهران دورند. از چشم همه دورند. اما به هم نزدیکند. آنقدر نزدیک که وقتی یک غریبه پایش میرسد، نمیپرسند کیستی. میپرسند چای میخوری یا شربت.
من هم غریبه بودم؛ از آن غریبههایی که از راه رفتنشان پیداست غریبهاند؛ از نگاهشان و از زل زدنشان به هر چیز ناآشنا.
خارکیها اما غریبه نمیبینند. آدم میبینند. مرا هم دیدند.
چراغ اول را عبدو روشن کرد؛ صاحب قایقی که برای پروژه اجاره کرده بودیم. مردی کمحرف، با صورتی آفتابسوخته و دستانی نیرومند؛ در یک کلام: مرد دریا.
صبح زود آمد و گفت امروز کار نمیکنیم. گفتم چرا. گفت میخواهم ببرمت خارکو. گفتم خارکو کجاست. خندید. گفت خارک کوچک. خواهر خارک. دو کیلومتر شمالتر وسط آب نشسته منتظر برادرش.
این اهالی خارک برای همهچیز قصه میبافند.
قایق را برداشت. زن و بچههایش را هم سوار کرد. یک روز کامل با خانوادهٔ عبدو در خارکو بودم. همسرش برایمان برنج دم کرد و خودش هم از دریا برایمان ماهی گرفت. دم غروب، وقتی برمیگشتیم، عبدو سکان را گرفته بود و آوازی زیر لب میخواند به زبان محلی. نمیفهمیدم چه میگوید. نمیخواستم هم بفهمم. بعضی چیزها وقتی نمیفهمیشان قشنگترند.
خارکیها موسیقیشان بوی دریا میدهد. نیانبان و دف. صیادی بخشی از خونشان است. غذایشان قلیهٔ ماهی است و نانهای محلی که بوی تنور و آب شور و عرق پیشانی میدهد.
زندگیشان به قدری ساده است که آدمهای پیچیده حسرتش را میخورند.
یک هفته از اتمام پروژهام گذشته بود و من هنوز مانده بودم. کسی نپرسید چرا نمیروی. انگار طبیعی بود. انگار همیشه آنجا بودهام. انگار خارک آدمهایش را خودش انتخاب میکند و وقتی انتخابت کرد دیگر رهایت نمیکند.
آن روزها جدی به ماندن فکر میکردم؛
همانجا، برای همیشه؛ کنار این مردم، روبهروی دریا، در همان هوای شرجی.
اما نشد.
برگشتم. مجبور شدم که برگردم.
و امروز از دور به همان آدمهایی زنگ میزنم که مرا مثل خانواده پذیرفته بودند.
صدایشان عوض شده است.
اولی گفت خانوادهها را فرستادهایم بیرون. یکسری رفتهاند گناوه. یکسری بوشهر. یکسری شیراز. هرجا که کسوکاری داشتیم.
پرسیدم حواستان نبود، تهران هم کسوکار داشتید. فقط خندید.
گفتم تو چرا نرفتی.
باز هم خندید. گفت خارک رو ول کنم، کجا برم.
دومی گفت خون میدهیم و خاک نه.
همین. دو کلمه. تمام.
سومی آرامتر بود. آرامتر ولی سنگینتر. گفت زبانم لال اجنبی اگر پایش به خارک برسد، قبل از آن، از روی جنازههای ما رد شده.
صدایشان نمیلرزید.
صدای آدمهایی بود که تصمیمشان را گرفتهاند. از آن تصمیمهایی که بعد از گرفتنش آدم آرام میشود. ترس تمام میشود. حسابوکتاب تمام میشود. فقط یک چیز میماند و آن ایستادن است.
خارکیها اولین بارشان نیست که تصمیم میگیرند.
هشت سال جنگ. دو هزار و هشتصد و هشتاد بار بمباران. تقریباً به تعداد روزهای جنگ. هر روز یک بار. گاهی بیشتر. دشمن بعثی فکر کرده بود اگر قلب را بزند، ایران میایستد. اشتباه میکرد.
کارگران شرکت نفت زیر بمباران میرفتند سر کار. اسکله را بمب میزد، تعمیرش میکردند. دوباره بمب میزد، دوباره تعمیر میکردند. سیصد و نوزده شهید از خارک و بیش از هزار شهید صنعت نفت. و صادرات نفت حتی یک روز، یک روز هم قطع نشد.
و حالا دوباره.
دوباره دزدان دریایی آمدهاند.
دوباره به قلب زدهاند.
و دوباره مردهایی که خون میدهند و خاک نه، ایستادهاند.
خارک عادت دارد.
خارک بلد است.
خارک ایستاده است.
اینهایی که برایتان نوشتم، افسانه نیستند. اما خارک افسانه زیاد دارد. از آن افسانههایی که پیرمردها برای بچهها تعریف میکنند و بچهها وقتی بزرگ میشوند برای بچههای خودشان تعریف میکنند. سینه به سینه. نسل به نسل.
در بلندای یکی از کوههای خارک دو تختهسنگ هست که شکل عجیبی دارند. محلیها به آنها میگویند «دو خواهران». در افسانهها آمده، روزگاری بیگانهها به جزیره هجوم آوردند. دو خواهر دست به دعا شدند. از خدا خواستند نجاتشان بدهد. و خدا آنها را سنگ کرد. نه برای عذاب. برای ماندن. تا ابد ایستادن و نگهبانی دادن.
بعضی جزیرهها زیبایند.
بعضی جزیرهها مهماند.
خارک زنده است.
فرق میکند.
و مهمترین افسانهٔ خارک، افسانهٔ غراب کافر است. میگویند روزگاری، کشتی دزدان دریایی از دوردست آمد. آمد که خارک را ببلعد. آمد که تاراج کند. مردم دیدندش. سیاه بود و بزرگ و ترسناک. نزدیکتر میشد.
مردم دست به دعا شدند.
زنها. مردها. پیرها. بچهها.
زانو زدند رو به آسمان.
و خدا شنید.
کشتی نرسید. وسط آب خشکش زد. سنگ شد. همانجا، چند صد متری ساحل، یک صخره شد و ماند. تا ابد. الان هم هست. اگر بروی خارک نشانت میدهند. میگویند آن صخرهای که شبیه کشتی است را میبینی؟ آن غراب کافر است.
قرنهاست همینطور بوده.
هر که آمده خارک را ببلعد، بلعیده شده.
هلندی آمد. سنگ شد.
پرتغالی آمد. سنگ شد.
صدام هشت سال بمب ریخت. سنگ شد.
و حالا دزدان دریایی جدید آمدهاند.
با کشتیهای بزرگتر. با بمبهای سنگینتر.
فکر میکنند این بار فرق میکند.
فرق نمیکند.
خارک دعایش مستجاب است.
خارکیها زانو زدهاند ولی نه از ضعف. از ایمان.
و بعد از سجده، سر بلند خواهند کرد.
با همان زانوهای خاکی خواهند ایستاد.
با همان دستهایی که رو به آسمان بود، سنگر خواهند کند.
و چشمانی که خیس از اشک است را به دریا خواهند دوخت.
و دزدان دریایی — چه آنها که قرنها پیش آمدند، چه اینها که چند صباحی است — سرنوشتشان یکی است.
صخره خواهند شد.
وسط آب خشکشان خواهد زد.
و نسلهای بعد، انگشتشان را به سمتشان دراز خواهند کرد و به بچههایشان خواهند گفت:آن سنگ را میبینی؟ کشتی دشمن بود. آمد که ما را ببلعد.
خارک بلعیدش.


نظر شما