به گزارش خبرنگار مهر، از میدان قدس که به سمت تجریش حرکت می کنم،صحنه های عجیبی میبینم. پسر نوجوانی که با پرچم ایران روی سقف ورودی مترو ایستاده و الله اکبر می گوید.
مرد میان سالی که در پشت ون را بالا زده و با فلاسک چای و خرما از مردم پذیرایی می کند. کودکانی که پیش قراول کاروان های خانوادگی شدند و مرگ بر اسراییل و مرگ بر آمریکا میگویند. دختر نوجوانی که پرچم هایش را به دسته های ویلچر مادربزرگش بسته و به میدان آمده.
دو طرف خیابان آدم ها ایستاده اند و برای ماشین های در حال حرکت پرچم تکان میدهند. در میان جمعیت چهره آشنای رفیق دوران کودکی ام را می بینم.صدایش می کنم و تنگ در آغوشش می گیرم و سیل خاطرات هجوم می آورد به مغزم.
ما دهه شصتی ها دوران کودکی متفاوتی داشتیم.شاید خاطرات چندانی از جنگ یادمان نباشد،ولی هنوز صدای آژیر قرمز را به یاد داریم.سنگرهایی که با پشتی و متکا درست می کردیم را فراموش نکردیم.صبح ها که از خواب بیدار می شدیم،مهمان خانه همسایه بودیم و هم بازی دخترها و پسرهای همسایه.چادرهای گل گلی مادرمان را روی دوشمان می انداختیم و تفنگ های اسباب بازی برادرانمان می شد سلاحمان.از پشت سنگرها به هم شلیک می کردیم و همانجا پناه می گرفتیم تا از حمله دشمن در امان باشیم.
حالا چند وقتی است آژیر قرمز در کشورمان به صدا در آمده و ما چادرهایمان را سرمان کردیم و این بار نه در خانه،که در خیابان سنگر گرفتیم. به جای تفنگ اسباب بازی،میله های پرچم سه رنگکشورمان را دردست گرفته ایم و با افتخار تکانش می دهیم و با خشم ،مشت دست دیگرمان را با مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسراییل تکان میدهیم و محکمتر برای اعلام انزجار از وطن فروشان خائن.
بازیهای خیالی کودکانه ما، الان واقع تر از واقع، در خیابان های شهر اتفاق میافتد و من در عجبم که این مردم مجاهد جدا شده از زمین کجا بودند؟
شبهای این شهر، کی این قدر زنده بود و نورانی؟ این همه همدلی و اتحاد از کجا آمده؟
میدانم نام ایران که میآید، همه پای کارند. همه میایستند به احترام. همه پرچم به دوشند. خیابان میشود خانهشان. حول وطن همه دور هم جمع میشوند. اینها باور دارند که«حب الوطن من الایمان».
ایران خانم! با این مردم حالت خوب میشود.



نظر شما