به گزارش خبرنگار مهر، عملیاتهای نظامی، هر کدام اسمی دارند و رمزی. اما اینجا در این گوشه شهر و درست زیر آوار ساختمانهایی که روزی پناه خانوادهها بودهاند، عملیاتهایی در جریان است که اسم و رمزشان بسیار متکثر است.
امیرعباس، نازنین زهرا، علی، مادر، سمانه... این اسمها و اسمهای دیگر رمزهای بیشمار عملیاتی است که از صبح شروع کرده. «صدای منو میشنوی؟ یک بار دیگه اسمتو بگو!» و این هم آخرین جملهای است که پاسخش مشخص میکند عملیات موفقیتآمیز بوده یا نه. و او حالا با پیکر خستهاش از چنین نبردی به دیواری سیمانی تکیه داده که خود تا نیمه فروریخته است.
دستهای روی زانوهای او و نگاه خیرهاش به زمین اما حکایت از نبردی نابرابر دارد. حکایت از لحظاتی که جای خالیِ یک صدا، آوار را هزار بار سنگینتر از بتن و آهن روی سینهاش خراب کرد. انگشتهای زمخت و خاکیاش، هنوز گرمای دستهای کوچکی را به یاد دارند که با چنگ و دندان از دل تاریکی بیرون کشید و هنوز سردیِ پیکرهایی را به خاطر میآورند که میان آغوشش، به خوابی ابدی رفته بودند. او امروز فقط سنگ و خاک جابهجا نکرده؛ او امروز پنجه در پنجهی مرگ انداخته است تا زندگی را از گلوی اژدهای ویرانی بیرون بکشد.
این نگاهِ خیره و شانههای افتاده، نقطهی پایان و تسلیم نیست؛ خلوتِ کوتاه و شکوهمندِ یک جنگاور است که در میان گرد و غبار و بوی باروت، به دنبال نفس تازهای میگردد. او دارد تمام آن اسمها، تمام آن نالههای ضعیف و تمام آن سکوتهای سنگین را در ذهن خود مرور میکند تا برای ادامهی این نبردِ مقدس، بغضش را به اراده تبدیل کند.
فقط چند ثانیهی دیگر طول میکشد تا این کوهِ خسته، دوباره از جای برخیزد. دستهایش را روی همان زانوهای خاکگرفته میگذارد، با یک «یا علی» از عمق جان قد علم میکند و دوباره راهی خط مقدمی میشود که در آن، هنوز جانهایی زیر خروارها آوار، منتظرند تا یک نفر با صدای خشدار و مهربانش بپرسد: «صدای منو میشنوی؟...»


نظر شما